محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5952

تاريخ الطبرى ( فارسي )

از جمله يكى بنام ابى بيهس كه ميان مردم يمنى مطاع بود و دو كس ديگر از مردم دمشق . گويد : خبر به معتصم رسيد ، به وقتى كه بيمار بود ، همان بيمارىاى كه از آن درگذشت . رجاء بن ايوب حضارى را سوى ابو حرب فرستاد با نزديك يك هزار كس از سپاه ، و چون رجاء به نزد وى شد او را در انبوهى از مردم ديد . كسى كه قصهء او را با من گفت مىگفت : « مبرقع با حدود يكصد هزار كس بود . » رجاء نبرد وى را خوش نداشت ، مقابل وى اردو زد و چندان وقت گذرانيد كه كار مردم در آبادى زمين و كشتكاريشان آغاز شد و كسانى از كشتكاران كه با ابو - حرب بودند به كشتكارى رفتند ، زمينداران نيز سوى زمينهاى خويش رفتند و ابو - حرب با جمعى نزديك به هزار يا دو هزار بماند كه رجاء به نبرد وى پرداخت . دو سپاه ، سپاه رجاء و سپاه مبرقع ، تلاقى كردند ، به هنگام تلاقى ، رجاء در سپاه مبرقع نظر كرد و به ياران خويش گفت : « در سپاه وى كسى را نمىبينم كه سوار مرد باشد ، جز خود او كه نمونه اى از مردانگى خويش را به يارانش خواهد نمود ، در بارهء وى شتاب مياريد . » گويد : كار چنان بود كه رجاء گفته بود ، چيزى نگذشت كه مبرقع به سپاه رجاء حمله برد . رجاء به ياران خود گفت براى وى راه بگشاييد ، كه براى وى راه گشودند تا از آنجا گذشت . آنگاه حمله كنان بازگشت . رجاء به ياران خويش دستور داد براى وى راه بگشايند كه راه گشودند تا از آنها بگذشت و به سپاه خويش بازگشت . آنگاه رجاء منتظر ماند و به ياران خويش گفت : « وى بار ديگر به شما حمله ميارد ، راه براى وى بگشاييد و چون خواست بازگردد ، مانع بازگشت وى شويد و او را بگيريد . »